#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_343
- نه همشو!
- چی؟!
روزبه خسته از سوال و جواب دست برد و یکی دو تا از دکمه هاي مانتو را باز کرد. مهرانا وحشت زده گفت:
- چکار می کنی؟
- لباست رو دربیار، کار دارم!
و عقب رفت و به دیوار تکیه زد. آرامش روزبه، مهرانا را وادار کرد تسلیم شود. اما حین در آوردن مانتو پرسید:
- بعدش میذاري من برم؟
- آره برو!
مهرانا مانتویش را در آورد و راه افتاد که برود. روزبه چند لحظه صبر کرد و همچین که مهرانا دستش به دستگیره ي در رسید، از پشت او
را گیر انداخت و چون چسب پهن شیشه اي را از کشو در آورده بود، دست مهرانا را از پشت به هم چسباند و بعد چسب را دور مچش
پیچید.
مهرانا وحشت زده همان طور که می گریست و از درد می نالید، گفت:
- دستم ... دیوونه چکار می کنی؟
romangram.com | @romangram_com