#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_342
روزبه آه عمیقی کشید و با خشونت و تهدید، اما شمرده شمرده گفت:
- تو زن این خونه اي و از این خونه هم هیچ جا نمی ري!
در اصل روزبه نگران برخورد نسرین بود، وگرنه چه اشکالی داشت مهرانا چند روزي با او باشد. شاید این طوري کمی به وضعیت غیر عادي
خودش عادت می کرد و کمی با او مهربان تر می شد. اصلا شاید حافظه اش برمی گشت، اما حالا ...
لحن کودکانه و لجباز مهرانا که دوباره گفت:
- می خوام برم!
روزبه را عصبی کرد، اما فکري مثل برق از سرش گذشت.
با لحنی سرد دستور داد:
- خیل خب لباست رو دربیار!
مهرانا متعجبانه گفت:
- لباسم؟!
- آره، دربیارشون!
- مانتوم رو؟
romangram.com | @romangram_com