#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_340
روزبه او را داخل اتاق خواب مشترکشان برد که هنوز هم نامرتب و بهم ریخته بود. او را مقابل بوم بزرگشان که آن دو را در هیبت عروس
و داماد نشان می داد نگه داشت و گفت:
- من روانی رو نمی شناسی، این یکی رو چی؟! این که دیگه خودتی!
مهرانا به تصویر فریبنده ي دختر که زیر پوششی از رنگ هاي کرم، نسکافه اي و طلایی به زیبایی آرایش شده بود، خیره شد و بعد بی
اختیار به تصویر خودش توي میز توالت نگاه کرد. آیا این صورت همان صورت بود؟! این صورت درب و داغان که هنوز رد انگشتان روزبه
سرخی دیگري روي لکه هاي کبودي صورتش ایجاد کرده بود. چشمانش که از شدت گریه متورم، پف کرده و قرمز بود و هیچ شباهتی به
آن چشمان کشیده و مخمور و خوش حالت نداشت.
روزبه این بار به نرمی دستش را دو طرف صورت مهرانا گذاشت و گفت:
- من شوهرتم! منه روانی شوهر تو هستم، عاشق تو هستم! یعنی تو می گی این عکسا، این خونه و زندگی دروغه؟!
مهرانا بی اختیار زمزمه کرد:
- ولی من تو رو نمی شناسم! این عکسم اصلا شبیه من نیست؛ ولم کن تو رو خدا بذار برم!
روزبه خسته و مستاصل داد زد:
- کجا؟ بري کجا؟ پیش اون پسره؟!
romangram.com | @romangram_com