#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_339


- خفه شو!

مهرانا یکباره لال شد. هق هق کودکانه اش، تنها صدایی بود که توي سنگینی سکوت بینشان شنیده می شد. خیابان ها شلوغ بود، اما روزبه

دیوانه وار رانندگی می کرد و سبب شد باز بغض مهرانا بشکند و این بار دردمندانه و وحشت زده گریست. نزدیک خانه بی اختیار زبان

گشود و با معصومیتی انکار ناپذیر روزبه را مخاطب قرار داد:

- تو رو خدا ببخشید! غلط کردم! تو رو خدا ولم کن! روزبه، تو رو خدا ببخشید!

روزبه تکیده تر و خسته از احساسات ضد و نقیضش انگار آرام شده بود. آرام نه، بی انگیزه شده بود. به نرمی پیاده شد در را به رویش

گشود و او را پیاده کرد.

مهرانا از این همه آرامش داشت می مرد و می دانست اتفاق تلخی خواهد افتاد. به چشم خویش مرگش را می دید. داشت تصور می کرد

روزبه چطور او را سلاخی می کند؛ اما توي دلش گفت:
«... به خدا دروغ نمی گم، من نمی شناسمش! من نمی دونم کیه »

هر دو با هم داخل آپارتمان شدند؛ مهرانا می خواست فرار کند به کجا را نمی دانست، فقط می خواست از تیررس نگاه سرد و طوفانی روزبه

دور شود، اما نمی توانست و فقط ضجه زد:

- تو رو خدا ولم کن!


romangram.com | @romangram_com