#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_338
توي دلش گفت:
«! بابا یارو حق داره! به خدا من اگه جاش بودم زنم رو تیکه پاره می کردم »
و با این اندیشه سرش را زیر انداخت و آهسته زمزمه کرد:
- داداش حق با شماست، من عذر می خوام!
روزبه از حالت تسلیم صالح کمی آرام گرفت؛ البته شنیدن مکالمه شان نیز بی تاثیر نبود و کمی هم به مهرانا حق می داد. او را که نمی
شناخت و کلی هم به دستش شکنجه شده بود؛ با این حال ...
دوباره دست مهرانا را که هنوز روي گونه اش بود، گرفت و او را به شدت دنبال خودش کشید. مهرانا جدي جدي ترسید و از سر عجز و بی
پناهی با نگاهی که دل صالح را زیر و رو می کرد، به او چشم دوخت و ملتمسانه فریاد زد:
- صالح! تو رو خدا کمکم کن! صالح!
و چون روزبه با دست محکم او را کشید و به سمت ماشینش برد، التماس کرد:
- تو رو خدا، منو می کشه! تو رو خدا کمکم کن!
اما صالح مثل سنگ سرجایش ایستاده بود و به خاکستر عشق برباد رفته اش زل زد. ناگهان خیسی اشک را روي گونه اش حس کرد.
روزبه، مهرانا را با خشونت توي ماشینش نشاند و کمربند ایمنی اش را بست و عربده زد:
romangram.com | @romangram_com