#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_337
- اما صالح من اونو نمی شناسم، کدوم زندگی؟
روزبه دیگر طاقت نیاورد و خودش را به آن دو رساند. صالح با دیدنش شوکه شد و آه از نهادش درآمد. مهرانا که از نگاه متحیر و کلافه ي
صالح جا خورده بود، به پشت سرش نگاه کرد و با دیدن روزبه بی آنکه بترسد جیغ زد:
- برو گمشو روانی!
اما روزبه با یک حرکت آنی مچ دستش را گرفت و تا او به خودش بجنبد سیلی محکمی به صورتش نواخت که برق از چشمان مهرانا پرید و
با ناله اي سوزناك به گریه افتاد. داشت ولو می شد، اما روزبه محکم او را سر پا نگه داشت.
صالح بدجوري دلش به درد آمد و بی اختیار گفت:
- خواهش می کنم نزنش، اون که تقصیري ...
روزبه با صدایی که از خشم و بغض می لرزید، نعره زد:
- زنمه مرتیکه! تو رو سننه؟!
و مهرانا را رها کرد و با نگاهی خصمانه رفت توي سینه ي فراخ صالح و دوباره نعره زد:
- می فهمی، زنمه! زنم!
همه می دانستند اگر جایی دعوا شود و صالح هم آنجا باشد محال است طرف کتک خورده دمش را روي کولش نگذارد و فرار نکند. ده تا
مثل روزبه حریف صالح نمی شد، اما حالا در شرایطی که به وجود آمده صالح دانسته و عمدا سکوت کرد و کوتاه آمد. حق را به روزبه داد و
romangram.com | @romangram_com