#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_336
- من نمی شناسمش! اصلا نمی خوام شوهرم باشه! ببین چه بلایی سرم آورده!
شراره حیرت زده پرسید:
- این کیه صالح؟!
صالح با تندخویی گفت:
- شري کلیدم رو بگیر برو تو الان میام؛ برو!
شراره با دلخوري کلید را از صالح گرفت و داخل ساختمان شد.
مهرانا با بغض و رنجش گفت:
- این کیه؟
- دوست دخترم!
- صالح؟!
- ببین مهرانا تو شوهر کردي و زندگی خودت رو داري؛ اینم زندگی سگی منه! بد یا خوب زندگیمه، برو! دیگه هم دور و برم نبینمت؛ شیر
فهم شد!
مهرانا ناباورانه التماس کرد:
romangram.com | @romangram_com