#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_335
«! باز این چشم منو دور دید و با این اجنه ها ریخت رو هم »
صالح خانه اش را عوض کرده بود و این را مهرانا نمی دانست و فکر کرد شاید او به خانه ي دوست دخترش آمده! او فارغ از همه جا حتی
فراموش کرده بود مهرانا را دیده یا صبح را چند ساعتی توي بازداشتگاه بوده، فقط به امشب فکر می کرد و به دوست تازه اش شراره!
با صداي مهرانا که او را به نام خواند؛ همه ي دنیا روي سر روزبه خراب شد. باید کمی دیگر هم تحمل می کرد، دلش می خواست اساسی
حال این دو را بگیرد. پشت ماشینی کمین کرد و از فاصله اي نه چندان دور به آن ها نگاه کرد. صالح ابتدا با تعجب و بعد کمی عصبی گفت:
- مهرانا تو اینجا چه غلطی می کنی؟
مهرانا جلوتر رفت و چون صورتش توي روشنایی سر در خانه معلوم شد یکه خورد و دلسوزانه پرسید:
- مهرانا چه بلایی سرت اومده!
مهرانا بغض کرد و با صدایی که دل روزبه را می لرزاند، گفت:
- منو کتک زد ... من ...
صالح دوباره جدي شد.
- حق داره، دیوونه شوهرته!
مهرانا در حالی که می گریست پرخاش کرد:
romangram.com | @romangram_com