#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_334


- نکنه حافظش برگشته و داره می ره پیش مادرش؟! واي اگه نسرین خانم صورتش رو ببینه بیچارم می کنه!

اما تاکسی که مسیر چهار راه کوکا را در پیش گرفت، روزبه نفهمید چطور صورتش یکباره خیس شد. با خشم و حس تلخ حقارتی که

وجودش را به لرزه در می آورد فریاد زد:

- به قرآن می کشمتون! هر دو تاتون رو می کشم!

و صورتش را با حرص پاك کرد و با نگاهی حریص و افکاري دیوانه وار به قفل فرمان ماشین نظري انداخت و زیر لب تکرار کرد:

- می کشمتون!می کشمتون!

تاکسی مهرانا رو به روي بوتیک صالح توقف کرد، اما همین که خواست پیاده شود صالح را دید که با موتور از کوچه ي کنار مغازه اش در

آمد و بی آنکه متوجه ي او شود، بار دیگر سوار تاکسی شد. روزبه، صالح را ندید و از حرکت دوباره ي تاکسی تعجب کرد. دیري نپایید که

جوابش را پیدا کرد، اما از دیدن زنی که با آرایش غلیظ و تابلویش داد می زد دقیقا چکاره است؛ متحیر شد و با خنده یا مستانه و

تمسخرآمیز گفت:

- خوردي مهرانا! دیدي فاسقت چطور بهت رکب زد؟ حالا دیگه می دونم چطور آتیشت بزنم!

اما نگاه مهرانا رنگ غم گرفت. رفتارهاي این چنینی صالح را خوب به یاد داشت، ولیکن توي حال و هواي گذشته سیر می کرد و فقط کمی،

یک کم از دست صالح دلخور شد و با خودش گفت:

romangram.com | @romangram_com