#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_333
«...
اما ته ته حرف هایش می دانست که او حق نداشت مهرانا را این گونه تصاحب کند. گرچه با عشق جلو رفت، گرچه مهرانا را خیلی زود اسیر
خودش کرد، اما دروغ گفت و انگار حالا داشت تاوان دروغش را می داد.
زیر اپن، روي سرامیک سرد آشپزخانه ولو شد. با خودش و احساسش کلنجار می رفت، از یک سو به مهرانا حق می داد و از سویی دیگر
نمی توانست بی او به زندگی کردن بیندیشد. جدا اگر حافظه ي مهرانا برمی گشت و او را وسط زندگیش می دید، چه حسی نسبت به او پیدا
می کرد؟! مهرانا علنا بهش گفت ...
از صداي در اتاق خواب، تعجب کرد و با خودش گفت:
خواست برخیزد و ببیند مهرانا براي چه بیرون آمده که متوجه شد از داخل آینه ي بوفه کاملا می تواند او «! مگه در رو به روش قفل نکردم »
را ببیند. حیرت زده به او و لباس هایش خیره شد. مهرانا حاضر و آماده ي بیرون رفتن بود. پاورچین پاورچین از داخل راهرو به سالن آمد
و سرك کشید؛ چون او را ندید سریع از خانه خارج شد. روزبه می توانست خیلی راحت مچش را بگیرد، اما صبر کرد. برخاست و آهسته
خودش را به در رساند. مهرانا این قدر عجله داشت که ترجیح داد به جاي آسانسور از پله ها استفاده کند و به محض بسته شدن در ورودي
ساختمان از خانه بیرون زد. با خشم زمزمه کرد:
- من که می دونم یه ریگی به کفشته! نه مهرانا نمی ذارم، نمیذارم تو و اون فاسقت منو دور بزنید و رسواتون می کنم! حالا صبر کن!
مهرانا بی خبر از اینکه روزبه او را با ماشینش تعقیب می کند، سر خیابان دربست گرفت. روزبه با خوش خیالی گفت:
romangram.com | @romangram_com