#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_332
ساخته و منتشر شده است ::. () .:: این کتاب توسط کتابخانه ي مجازي نودهشتیا
***
روزبه عاصی از یادآوري خاطراتی که خیلی از آن نمی گذشت، با بیچارگی و اعترافی که براي خودش هم سنگین بود فکر کرد که همه ي
این ها تقصیر خودش است؛ او به مهرانا دروغ گفت و او را علنا دزدید و گول زد. مهرانا مال زندگی خودش بود و او را خودخواهانه از
زندگیش بیرون کشید؛ زندگی اي که یک بخش خصوصی داشت و آن هم بی برو برگرد مربوط می شد به صالح! پس جواب منفی مهرانا و
آن بی اعتنایی ها به خاطر عشقش به او بود! رابطه ي آن دو هر چه بود یا نبود اما براي مهرانا اهمیت داشت، این قدري که حتی با این اتفاق
هم صالح از خاطرش نرفته بود.
کلافه و بغض کرده از توي سالن برخاست و به سمت یخچال رفت، انگار تازه متوجه ي تاریکی خانه شده بود. برق هالوژن را روشن کرد و
سعی کرد با خوردن یک لیوان آب خنک بغضش را مهار کند. با خودش گفت:
پسر مگه دیوونه شدي، اون زنته! به حق یا ناحق زنته و مال توئه! چیه فردین بازیت گل کرده؟ نکنه جدي جدي می خواي تقدیمش کنی »
«؟ بره
و از این اندیشه برافروخته شد و زمزمه کرد:
- حتی حاضر نیستم جنازه ش رو بدم به اون پسره. مهرانا زنمه و باید پیشم بمونه. گه می خوره حرف بزنه؛ می خواست ... می خواست منو
romangram.com | @romangram_com