#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_331


- خب تو هم یه چیزي بگو!

مهرانا با نگاهی آمیخته به شرم و اشتیاق گفت:
- منم! من یعنی غیر از تو با هیچ کس این حس رو ندارم!

روزبه حالت نشستنشان را تنظیم کرد؛ مهرانا را توي آغوشش نشاند و دست هایش را دورش حلقه کرد. در حالی که گونه اش را نوازش

می کرد، پرسید:

- به من چه حسی داري؟

- تو رو دوست دارم روزبه، فکر می کنم فقط تو رو می شناسم! وقتی میاي خونمون از اون حالت گیجی در میام. روزبه ... حس می کنم اگه

نباشی ... من می میرم!

روزبه غرق عشق و لذت سرش را بالا آورد و هر دو با همان حس هاي قوي و اجتناب ناپذیر توي صورت هم زل زدند. روزبه با شیطنت

گفت:

- دوباره که سردت شد!

و سرش را نم نمک جلو برد و پچ پچ کرد:

- باید گرمت کنم مهرانا!


romangram.com | @romangram_com