#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_330


و روزبه خودش هم نفهمید چطور یک دفعه لب هایش را روي لب مهرانا گذاشت. بی آن که عقب بکشد، حالت نشستنش را درست کرد تا

رو در روي او قرار بگیرد و دو دستش را دو طرف صورت مهرانا گذاشت و لب هایش را با حرص و ولع بوسید. انگار می ترسید این مرتبه

ي آخر باشد؛ انگار می ترسید بعد از این بوسه زیباي خفته اش از خواب فراموشی بیدار شود و باز هم جز سردي و بی اعتنایی چیزي

عایدش نشود!

چشمان نیمه باز مهرانا نشان می داد که کاملا تسلیم اوست. روزبه لب هایش را آهسته برداشت، اما سرش را به پیشانی مهرانا چسباند و

نجوا کرد:

- من دیگه نمی تونم بدون تو زندگی کنم! می خوام همش با من باشی!

مهرانا به سادگی گفت:

- خب چکار کنیم؟

روزبه عقب کشید و توي چشم هاي براق و خمار مهرانا زل زد؛ انگار ترسش ریخت و همه ي اضطرابش تمام شد.

- می خوام همه چی رو تموم کنیم. بیام خواستگاري رسمی و تا آخر همین ماه هم عروسیمون رو بگیریم. دیگه تحمل یه لحظه دوریتم

ندارم!

وقتی سکوت مهرانا را دید، ضربه اي روي شانه اش زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com