#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_329


روزبه نگاهش کرد و لبخند مهربانی به رویش زد. حس و حال عجیبی داشت، از یک سو احساسات قوي و سمج مردانه اش که فقط به لذت

فکر می کرد و از سویی دیگر یک حس تلخ دروغ و عذاب وجدان! او به مهرانا تلقین کرده بود تا بالاخره این حرف ها را بزند، براي همین

اما آیا واقعا مهرانا او را « دوستش دارد » جمله اش اصلا دلنشین نبود. این مهرانا در شرایطی که داشت، بی خبر از همه جا به او گفته بود

دوست داشت؟! کاش می توانست از این علاقه بگذرد، اما نمی شد! مهرانا را دوست داشت، خودخواهانه دوست داشت!

مهرانا به شوخی مشتی آرام به شانه اش زد و گفت:

- پر رو یه چیزي بگو!

روزبه نگاه ماتش را به صورتش دوخت و گفت:

- چی بگم؟ گفتنی ها رو تو گفتی!

مهرانا چانه اش را روي شانه ي خودش گذاشت و در حالی که مستقیم و وسوسه آمیز او را نگاه می کرد، گفت:

- من بهت گفتم دوستت دارم، اما تو سکوت کردي!

روزبه با تعمق نگاهش کرد. با اینکه کسی غیر از خودشان در اتاق نبود، آهسته زمزمه کرد:

- منم گفتم عملی نشونت می دم. مهرانا می شه؟!

- چی؟!

romangram.com | @romangram_com