#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_326


- لیزیک کردم!

و ادامه داد:

- موهات چقدر بلندشده!

و توي دلش گفت:

«! اي خدا ببین کار ما رو که از مو و عینک باید حرف بزنیم »

- چقدریش رو دیدي؟

روزبه نگاه سردي به مهرانا کرد؛ لحن مهرانا بدجوري طعنه آمیز بود. دوباره بدجنسی اش گل کرد:

- یادت نمیاد؟! توي شمال، ویلامون، اومدم اتاقت موهات کوتاه کوتاه بود؛ راستش چون من بی هوا اومدم توي اتاقت و تو ...

- من چی؟!

- تو یه تاپ خیلی باز تنت بود که من کاملا دیدمت!
مهرانا حرصی شد و گفت:

- عمدا این حرفا رو می زنی؟!

روزبه نگاه مواخذه کننده اش را مستقیم به چشمانش دوخت و گفت:


romangram.com | @romangram_com