#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_325
- معلومه!
- تو اتاق تو چی؟
روزبه فکر کرد شاید این سوال را از آرزو پرسیده باشد، به اجبار گفت:
- نه، نشد!
روزبه با احتیاط برخاست و کنارش لب تخت نشست؛ اما براي جلب اعتمادش اصلا به صورتش نگاه نکرد.
- تو هنوز به من شک داري؟
مهرانا سعی کرد خونسرد باشد.
- شک؟!
- در مورد علاقم به خودت؛ هنوزم شک داري؟
- نه، اما حس می کنم ... پیاز داغش رو زیاد کردي!
روزبه خندید. مهرانا محو تماشایش بود، او خیلی خوشگل بود و قشنگ می خندید. با این بلوز کرم رنگ و شلوار گرمکن سورمه اي از آن
حالت رسمی همیشگی اش در آمده بود. به عکس روزبه روي دیوار اشاره کرد و پرسید:
- عینک می زنی؟
romangram.com | @romangram_com