#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_323
- پدر سگ نشسته پاي ایکس باکس؛ می دونی که بشینه پاي بازیش حالا حالاها پا نمی شه. آرزو هم که توي سنگر خودمونه؛ پاشو بیا دیگه!
روزبه خندید و گفت:
- نه بابا، من نمیام دنبالش! چی فکر می کنه با خودش!
میثم پوفی کرد و گفت:
- پدر سوخته دیگه قرار نبود تا اینجاها کمکت کنم!
و موبایلش را قطع کرد. روزبه ناامیدانه نگاهی به گوشی اش انداخت و اندیشید:
«! کاش ناز نمی کردم »
دو سه دقیقه ي بعد با صدا در آمدن در اتاقش تعجب کرد و با خودش گفت:
«! یعنی جدي بابا فرستادش اینجا »
با صدایی بلند گفت:
- بیا تو!
مهرانا که به درخواست میثم آمده بود حسابی شرمگین و معذب بود، اما روزبه از جایش جم نخورد.
مهرانا کمی داخل شد. روزبه عمدا گفت:
romangram.com | @romangram_com