#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_322


«! تابلو بازي در نیار که مهرانا توي همین عالم بی خبریش هم بهت جواب رد می ده، اون وقت تو بدو آهو بدو

در همین افکار بود که موبایلش زنگ خورد و از دیدن شماره ي پدرش حیرت کرد. گوشی را برداشت:

- الو، بابا کجایی؟!

- خاك توي سرت! پس چه غلطی می کنی که چپیدي توي اتاقت! قهري با مهرانا؟

روزبه خندید و گفت:
- نه بابا قهر چیه! خب چکار کنم؟

میثم با شیطنت گفت:

- نکنه بیرون شیطونیات رو کردي؟

روزبه غش غش خندید:

- نه بابا!

- پس چته؟ اون همه التماس کردي که مهرانا بیاد با آرزو در مورد لباس مباس حرف بزنه؟! ببین چی می گم، رامین رو فرستادم اتاقش

درس بخونه، الانم رفتم چکش کردم.

با خنده و آهسته افزود:


romangram.com | @romangram_com