#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_321


آن مهرانایی که می شناخت، رفته بود و می دانست مهراناي قبلی با این حرف ها بدتر لج می کند و حالش را می گیرد. اما مهرانایی که حالا

کنارش نشسته بود، مثل گل انار سرخ شده بود و داغی دستانش نشان می داد حالش دست کمی از او ندارد، اما روزبه باید خوددارتر از این

حرف ها رفتار می کرد.

فریده زیاد راضی نبود مهرانا در شرایط فعلی آن هم نامحرم به خانه شان بیاید، اما اصرارهاي میثم که البته به خاطر التماس هاي روزبه بود،

سبب این دعوت شد. گرچه سرکار بود، اما دلش مثل سیر و سرکه می جوشید و حسابی به میثم سفارش کرده بود هواي روزبه را داشته

باشد. هر دو می دانستند او چه آتش تندي دارد؛ اما خب میثم بیشتر روزبه را درك می کرد و خیال داشت برخلاف قولی که به فریده داده

حسابی به روزبه پر و بال بدهد، اما وقتی دید روزبه بعد از رساندن مهرانا به داخل اتاقش رفت و بیرون نیامد حیرت کرد و کمی هم نگران

شد!

ساعت تقریبا هشت بود؛ مهرانا و آرزو توي سالن نشسته بودند و حرف می زدند و میثم هم در حال آشپزي بود. روزبه بی خیال مهرانا

سرش توي کامپیوترش بود؛ فکرکرد:

«! حالا مثلا چکار می تونم بکنم با یه لشگر آدم توي خونه؟! رامین که جاسوس ویژه ي مامانه »

همین که توانسته بود آن حرف ها را به مهرانا بزند، خودش کلی حرف بود. خودش را این طور دلداري داد که:

صبر کن پسر جون تا یکی دو هفته ي دیگه مامان اینا رو راضی می کنم بریم خواستگاري، محضر و عقد! کمی دندون سر جیگرت بذار و »

romangram.com | @romangram_com