#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_320

- تو ... از دست من ناراحتی؟

روزبه بی پرده و رك گفت:

- خیلی!
مهرانا با تعجب پرسید:

- آخه چرا؟

روزبه انگار همه ي استرس و فشار عصبی این چند ماهه را با هم به یاد آورد و بی هوا کنار خیابان توقف کرد و با خشونت گفت:

- گوش کن مهرانا تو فراموشی گرفتی، اما براي بار اول و آخره که بهت می گم؛ من عاشقتم، تو عاشقم بودي و نمی دونم الان هستی یا نه!

اما اینو بدون از الان تا ابد تو مال منی! فهمیدي، مال ... من! پنج ماه قبل به خواستگاري من جواب مثبت دادي و حالا هم باید پاش بایستی.

من کاري ندارم، فراموشی داري یا هوشیاري، تو ... مال ... منی!

و دست مهرانا را که داشت با ریشه ي روسریش بازي می کرد، گرفت و گذاشت روي دنده و دست خودش را هم محکم روي دستش قرار

داد!

مهرانا حیرت زده به نیم رخ عصبانی و برافروخته اش زل زد و براي اینکه خودي نشان دهد سعی کرد دستش را بیرون بکشد.

روزبه نگاه موذیانه اي به صورتش انداخت و گفت:

- مهرانا نذار یه جوره دیگه تو رو مال خودم کنم! گفتم که خیلی داغم!

romangram.com | @romangram_com