#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_319

- روزبه جان مادرت اصرار داره مهرانا رو ببري خونتون پیش آرزو، نمی خوام زحمت بدم اما ... خب ...

روزبه ذوقش را توي دلش پنهان کرد و مودبانه گفت:

- چشم می برمش خونه!

نسرین گفت:

- عزیزم گوشی رو می دي به مهرانا!

- چشم خاله، امري نیست؟

- نه پسرم، بابت امروز شرمنده. کلی توب زحمت افتادي، انشاا... جبران کنم!

روزبه پس از خداحافظی و تعارفات گوشی را به مهرانا داد و با خودش گفت:

«! عروسیم جبران کنی خاله جون »

و توي دلش هرهر خندید؛ منتهی اخم کرد. مهرانا بعد از صحبت با مادرش گوشی را به دستش داد:

- بفرمایید!

روزبه نگاهش نکرد، همان طور اخم آلود گوشی را گرفت و تقریبا روي داشبورت پرتش کرد. حالت و حرکاتش به مهرانا فهماند از دستش

ناراحت است، اما یادش نیامد براي چه! به همین خاطر سکوت را شکست و گفت:


romangram.com | @romangram_com