#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_318

براي همین اخم غلیظی کرد و به محض تمام شدن بستنی به مهرانا گفت:

- اگه بازم می خواي بگو برات بگیرم؟!

مهرانا با دیدن اخم غلیظش فک کرد:

«؟ حالا چرا می زنی »

و با ناراحتی گفت:

- نه نمی خوام!

- پس پاشو بریم!

و بی آن که معطل کند، دستش را گرفت و او را به سمت ماشینش برد. توي ماشین هر دو سکوت کرده بودند؛ روزبه حتی ضبط ماشین را

روشن نمی کرد. همان موقع موبایلش زنگ خورد و از دیدن شماره ي نسرین چشمانش برقی زد و یادش آمد مهرانا شب در خانه ي آن

هاست!

- الو، سلام خاله!

- سلام روزبه جان، می بخشید دیر زنگ زدم. چی شد خاله؟

روزبه حرف هاي دکتر را تکرار کرد و نسرین تشکر کرد و با من من گفت:


romangram.com | @romangram_com