#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_317
- سردت می شه که!
چشمان مهرانا شیطون شد و دهانش را باز کرد حرفی بزند، اما سکوت کرد و جایش لبخندي زد. روزبه تیزتر از این حرف ها بود، برخاست
برود برایش بستنی سفارش بدهد و آهسته زیر گوشش گفت:
- سردتم شد مهم نیست، گرمت می کنم!
مهرانا که حسابی خجالت کشیده بود، ناخواسته اخم کرد و گفت:
- هر چی هم بود، مال گذشته هاست!
روزبه نفهمید معناي این جمله چه بود و قلبش گرفت. تا سفارششان را بگیرد، به سمت مهرانا نرفت و فکر کرد جدا توي حرف زدن زیاده
روي کرده؛ نباید مهرانا را می ترساند. فکر کرد:
مهرانا به اندازه ي یه لبخند زدنم زورش می اومد و محلت نمی داد، حالا تو هیچی نشده دستش رو گرفتی و کلی هم چرت و پرت بارش »
«! کردي! واي که چقدر بی جنبه اي. اگه دیگه باهات حرف زد! اگه بره به خاله بگه چی؟! اي خدا چکار کنم
کمی فکر کرد و دوباره در دلش زمزمه کرد:
پسر چقدر ترسویی! این هیچی یادش نیست. حتی تو رو هم یادش نیست چه برسه به حرفامون توي گذشته! نباید بترسی، دست پیش »
«! بگیر
romangram.com | @romangram_com