#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_315

مهرانا با خنده گفت:

- وا روزبه! تو فکرکردي من خنگ شدم؟! معلومه که اینا رو یادمه!

روزبه گفت:

- پس اگه راست می گی چه بستنی اي رو بیشتر از همه دوست داشتی؟

مهرانا فکر کرد چه سوال مسخره اي؛ اما نمی دانست این مسئله ي پیش پا افتاده تنها چیزیست که روزبه از او می داند.

مهرانا گفت:

- من خودم خوب می دونم چه بستنی اي دوست دارم، تو که ادعا می کنی و منو خوب می شناسی بگو من چی دوست دارم؟!

روزبه انگار که خبر از راز خلقت گرفته، ابرویی بالا انداخت و مقابل کافی شاپ توقف کرد و گفت:

- بستنی میوه اي، اونم انبه!

مهرانا پشت چشمی نازك کرد. روزبه گفت:

- صبر کن پیاده نشو!
روزبه سریع پیاده شد و به سمتش آمد. در را برایش باز کرد و کمکش کرد تا پیاده شود. مهرانا گفت:

- می ترسم روزبه، همش فکر می کنم روي پام راه برم می شکنه!

روزبه از اینکه او این طور صمیمانه اسمش را صدا می زد، ذوق مرگ شده بود و با مهربانی گفت:

romangram.com | @romangram_com