#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_314

مهرانا دیگر نتوانست خویشتن داري اش را حفظ کند و دستش را از زیر دست روزبه بیرون کشید. روزبه جا خورد و از دست خودش

حرصی شد. ساده و بچگانه اعتراف کرد:

- خب این آخري رو خالی بستم!

مهرانا جذبه گرفته بود، اما لحن ساده ي روزبه و قیافه ي ترسیده اش او را هم به خنده انداخت؛ اما گفت:

- خیلی پر رویی! پس من بقیه حرفاتم باور نمی کنم. محاله من بهت بگم ... بگم بیا گرمم کن!

روزبه خندید اما لبش را به دندان گرفت و با حالت لجوجانه اي گفت:

- نخیرم دروغ نگفتم! اون موقعی که توي بیمارستان دستات یخ بسته بود، من گرمش کردم!

مهرانا رویش را برگرداند و به خیابان خیره شد. گرچه ظاهرا قهر کرده بود، اما توي دلش به حرف ها و رفتارهاي روزبه می خندید.

روزبه حسابی پشیمان بود؛ زیاده روي کرده بود!

- حالا نمیاي کافی شاپ؟

- چرا میام!

روزبه جان دوباره اي گرفت و بحث را عوض کرد.

- تو کلا همه چی از یادت رفته؟ مثلا یادت میاد چه غذایی دوست داشتی، یا چه رنگی و ... یا ...


romangram.com | @romangram_com