#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_311
از بیمارستان که بیرون آمدند، با جبه اي از هواي سرد و خشک مواجه شدند. مهرانا لرزید و روزبه با لحن محبت آمیزي گفت:
- خب خانم خوشگلم، بریم کافی شاپ یه چیز گرم بخوریم؟
مهرانا سرش را تکان داد و گفت:
- بریم!
هر دو سوار ماشین شدند، مهرانا فکرکرد:
«!؟ نه به اون موقع که این قدر سرد و خشک بود، نه به حالا! یکهو چی شد »
نتوانست بر کنجکاوي اش غلبه کند و همین که راه افتادند، گفت:
- رفتارت صد و هشتاد درجه تغییر کرد؛ چرا؟!
روزبه که دیگر خودش را کاملا سوار اسب مرادش می دید، بدون هیچ خجالت و ترسی دست مهرانا را روي دنده گذاشت و دست خودش
را روي آن قرار داد و گفت:
- راستش رو بگم؟
مهرانا مثل چوب سرجایش نشسته بود و قلبش تالاپ تلوپ می کرد.
- اوهوم!
روزبه نگاهش کرد. می فهمید معذب شده، اما خیلی بی قرارتر از این حرف ها بود که بخواهد نگران خجالت کشیدن مهرانا باشد. به طرز
romangram.com | @romangram_com