#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_310

مهرانا گفت:

- نه، اگه سختته آروم راه بیاي. می خواي تو برو من خودم یواش یواش میام تا دم ماشین!

روزبه دستش را کم کم پایین برد و دور انگشتان سرد و ظریف مهرانا قفل کرد. دست خودش برعکس مهرانا داغ بود.

روزبه با لحن عاشقانه اي گفت:

- یه کار دیگه هم می شه کرد!

- چی؟

- تو آروم آروم راه بیا، من دورت بگردم!

مهرانا نگاهش کرد. روزبه نمی دانست با همین چند جمله قلبش را لرزانده، اما حس خوشایندي با نگاه کردن به چشمانش به بدنش

سرازیر می شد. می فهمید مهرانا راضی است، می دانست که مهرانا را از یک برزخ در آورده، اما ته دلش می ترسید! اگر مهرانا حافظه اش

را به دست می آورد باز هم این طور عاشقانه نگاهش می کرد؟! یا از او به خاطر جدي بودنش شکایت می کرد؟ مسلما نه!

مهرانا اصلا به او محل نمی داد؛ اصلا نگاهش نمی کرد، ولی سریع از این افکار در آمد و با خودش گفت:

«! یه کاري می کنم وابستم بشه؛ یه جوري که نتونه ازم دل بکنه! گرچه همین حالاش هم کلی عاشقمه »

و از این اندیشه ته دلش غنج زد.


romangram.com | @romangram_com