#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_309
- خب، چی می گفتی توي ماشین؟!
مهرانا با شرمساري از این همه نزدیکی آب دهانش را قورت داد:
- چی منظورته؟
- کی گفته من به زور باهات نامزد کردم؟
مهرانا خندید و زیرچشمی اطراف را نگاهی کرد، کسی حواسش به آن دو نبود.
- فعلا که به زور بغلم کردي!
و سعی کرد خودش را از حلقه ي دست روزبه در آورد. روزبه خندید و دستش را از دور کمرش برداشت، ولی آن یکی دور بازوي مهرانا
ماند.
- راحتی؟
- آره.
- دیگه نمی ترسی؟
!« نه » مهرانا سرش را تکان داد، یعنی
- پاهات درد نمی کنه؟
romangram.com | @romangram_com