#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_308


پایش بایستد، گفت:

- واي می ترسم! می ترسم پام رو زمین بذارم!

پرستار زیر چشمی نگاهشان می کرد و ناخواسته خنده اي هم روي لب هایش نشست. لحن پرخواهش دختر و چهره ي مثل لبوي پسر، به

نظرش خیلی تابلو بود. روزبه که زیر چشمی حواسش به پرستار بود، سرش را پایین برد و زیر گوش مهرانا گفت:

- خب پات رو زمین نذار!

مهرانا با تعجب نگاهش کرد.

- پس چکار کنم؟

نگاه روزبه بین چشمان و لب هاي مهرانا می چرخید و با همان حالت پچ پچ گونه گفت:

- بذار روي تخم چشماي من!

مهرانا تازه متوجه نزدیکی بیش از حدشان شده بود، دستش را از روي قلب روزبه که دیوانه وار می تپید برداشت، اما روزبه مجال حرکت

به او را نداد. یک دستش را دور کمرش حلقه کرد و یکی را هم دور بازوي مهرانا گذاشت.

مهرانا از شرم و خجالت گر گرفته بود و به نظر می رسید روزبه عمدا او را در آغوش گرفته. قبل از اینکه مهرانا از این حالت اعتراض کند

یا چیزي به رویش بیاورد، با لحن شوخی گفت:

romangram.com | @romangram_com