#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_307

روزبه بیرون اتاق به انتظار ایستاده بود و دکتر و پرستار داخل اتاق بودند. دکتر که بیرون آمد روزبه با هول و هراس گفت:
- چی شد آقاي دکتر؟

دکتر خندید و با حیرت گفت:

- چی چی شد؟ پاش رو باز کردم، یه کم از ایستادن روي پاش می ترسه و براي اینکه اون حالت خشکی پاش از بین بره براش ده جلسه

فیزیوتراپی نوشتم؛ ولی تشویقش کن راه بره و این قدر نترسه!

روزبه تشکر کرد و داخل اتاق شد. مهرانا روي تخت نشسته بود و پرستار که وسایل را جمع و جور می کرد، مدام به او می گفت:

- پاشو دختر جان! توکه جلوي دکتر راه رفتی. ترس نداره که، پاشو!

نگاه مهرانا به روزبه افتاد و با حالت بچگانه اي گفت:

- می ترسم!

روزبه کنارش ایستاد.

- ترس نداره من هوات رو دارم!

مهرانا توقع داشت دستش را بگیرد، اما او فقط کنارش ایستاده بود. یک جورایی بهش برخورد و نمی دانست روزبه از خدایش است دستش

را بگیرد اما تا به حال این قدر به او نزدیک نشده، چه برسد به این که بخواهد دستش را لمس کند! همین طور در شش و بش این بود چه

کند، که مهرانا دستش را روي سینه ي روزبه گذاشت و به پلیور طوسی قرمز طرح اسکاچش، چنگ انداخت و در حالی که می خواست روي

romangram.com | @romangram_com