#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_306

- نه، خب!

- پس راستش رو بهم بگو، قول می دم ناراحت نشم. قول می دم فراموشت کنم!

روزبه با حالت رنجیده اي گفت:

- مهرانا می شه واضح حرف بزنی؟

- تو منو دوست نداري و به اجبار خانوادت با من نامزد کردي، اما حالا توش موندي. خب همینه دیگه! حقیقت همینه، یه ازدواج زوري!

روزبه خواست جوابش را بدهد که مهرانا گفت:

- برو جلو ... جلوي اون در. اونجا پله نداره، راحت ترم!

روزبه فکر کرد:

«! حالا همیشه هر جاي تهران بخواي بري کلی ترافیکه ها! الان چه زود رسیدیم »

روزبه داخل بیمارستان رفت و ویلچري گرفت و کمک کرد تا مهرانا رویش بنشیند. آن روز مهرانا پالتوي جذب سورمه اي با شلوار جین،

بوت و روسري سه گوش بافتنی سفید پوشیده بود و موهایش را برخلاف همیشه که روي پیشانی اش رها می کرد، جمع کرده بود. توي این

حالت سنش بیشتر نشان می داد و آن چشمان زیبا کشیده تر به نظر می رسید. آرایشش ملیح و صورتی رنگ بود؛ عطر و بویش هم که

روزبه را دیوانه می کرد و حرف هایش کاملا او را به تکاپو انداخته بود تا اعتراف کند و بگوید که دیوانه اش است! دیوانه نه عاشقش است!


romangram.com | @romangram_com