#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_305

روزبه با تردید گفت:

- من تو رو دوست ندارم؟

مهرانا ادامه داد:

- حس می کنم به اجبار پدر و مادرت اومدي خواستگاري من و نامزد کردیم؛ درسته؟

روزبه نفس راحتی کشید و با قاطعیت گفت:

- اصلا این طور نیست!

مهرانا بی تاب و عصبی گفت:

- چرا اتفاقا همین طوره! تو ... تو از ... از من فرار می کنی و از من خوشت نمیاد ... روزبه من فراموشی گرفتم، اما عقلم سرجاشه و می تونم

حالت نگاهت رو بشناسم! تو از من دوري می کنی و جالبه همه هم دارن بهم دروغ می گن! مامانم، مامانت، خواهرت، خودت ... چرا؟

رزوبه با تعجب بیشتري گفت:

- من منظورت رو نمی فهمم مهرانا؟

مهرانا با حرص گفت:

- الان غیر از منو تو کسی اینجاست؟


romangram.com | @romangram_com