#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_303


نسرین از شنیدن این پیشنهاد خوشحال شد و فکر کرد میثم هم هست و جاي نگرانی ندارد. ضمنا هر چه نباشد آن دو نامزد بودند و این

دعوت دور از انتظارش نبود. بالاخره مهرانا باید دیر یا زود با خانواده ي شوهرش بیشتر و جدي تر از پیش رفت و آمد کند. فقط خودش

هم نمی دانست چرا تا قبل از این تصادف این دعوت صورت نگرفته بود؛ چون نسرین هم مثل بقیه خبري از تصمیم مهرانا و روزبه نداشت!

عصري که روزبه به دنبال مهرانا رفت، هنوز نسرین سر کارش نرفته بود و به طبع هنوز فریده در مورد دعوت از مهرانا به خانه شان حرفی

نزده بود.

نسرین، مهرانا را به روزبه سپرد و با ماشین خودش به بیمارستان رفت. بنابر دلایلی موقع تصادف، نسرین مهرانا را به بیمارستان بهتر و

مجهزتري بستري کرده بود و حالا هم باید براي باز کردن آتل مهرانا به همان بیمارستان برده می شد.

روزبه دستپاچه تر از مهرانا بود. می ترسید هر لحظه مهرانا به حرف بیاید و بگوید من حافظه ام رو از دست ندادم و می دونم تو نامزدم

نیستی! اما نیم ساعت که گذشت بالاخره آرامشش را به دست آورد.

از آن سو مهرانا هم پکر و بی حوصله از رفتار سرد و سکوت بی معناي روزبه، توي صندلی اش مچاله شده بود. روزبه مثل پسرهایی که

براي نخستین بار با دختري قرار می گذراند، هول و دستپاچه بود!

- ضبط رو روشن کنم؟

مهرانا بالاخره از اینکه سکوتشان شکسته شده بود، نفس راحتی کشید.

romangram.com | @romangram_com