#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_302
انگار طی یک قانون نانوشته، روزبه فقط وظیفه داشت بیاید او را ببیند، کمی سر به سرش بگذارد و برود!
و این رفتارش عطش عشق و اشتیاق مهرانا را بیشتر می کرد. اما خجالت می کشید با کسی حرف بزند؛ حتی مادرش که متاسفانه هیچ
خاطره اي از او نداشت!
و این تلخ ترین بخش ماجرا بود؛ اینکه نمی دانست قبلا رابطه اش با مادرش و سایرین چطور بوده و فقط می دانسته زیاد خجالتی نبوده،
چون طی این مدت هر کسی که به عیادتش می آمد بی برو برگرد به او می گفت:
- چقدر خجالتی و کم حرف شدي!
همه گفتند غیر از روزبه! پس لابد با او اصلا خجالتی نبوده و صمیمی تر بوده!
آن روز دقیقا یک ماه از به هوش آمدن مهرانا می گذشت و قرار بود آتل پایش را باز کند. صبح وقتی روزبه زنگ زد و از نسرین اجازه
گرفت تا به دنبال مهرانا بیاید، دل توي دلش نبود و فکر کرد مبادا مهرانا نیاد یا خاله نذاره اون رو ببرم!
ترس داشت؛ اصلا فکرش را نمی کرد چه جایی توي دل مهرانا باز کرده و البته مهرانا که جاي خود داشت، نسرین هم دست کمی از آن دو
نداشت؛ انگار خودش عاشق شده بود.
نسرین با کمال میل پذیرفت و چون قصد داشت آن شب بالاخره پس از یک ماه سر کارش برود، از روزبه خواست مهرانا را پس از دکتر به
خانه ي مادرش ببرد که طبق نقشه ي روزبه و همدستی پدرش قرار شد فریده که او هم شیفت شب داشت، از نسرین اجازه بگیرد تا مهرانا
براي شام به منزلشان برود و شب را هم در خانه شان سپري کند.
romangram.com | @romangram_com