#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_301

مهمان ها بودند و حضورشان خستگی را از تن نسرین بیرون می کرد؛ مخصوصا که می دید مهرانا خیلی از آمدن روزبه ذوق می کند. گرچه

نشان نمی داد، اما از برق چشمانش معلوم بود.

طی یک ماهی که گذشت، مهرانا کم کم سعی کرد فامیل و آشنایان را بشناسد و برایش از همه مهم تر روزبه بود!

روزبه و حضورش در خانه شان طور دیگري بود. جنس نگاهش با بقیه فرق داشت و محبت کردنش بیشتر به دلش می نشست. اصلا وقتی

می آمد، مهرانا جان می گرفت و از سردرگمی در می آمد.

از روزبه که نه، اما از مادرش پرسیده بود چطور با او آشنا شده. آیا به هم علاقه اي داشتند یا نه! و هر بار که مادرش با لحن مهربان و پر از

غرور می گفت:

- تو رو نمی دونم، اما روزبه خیلی دوستت داره!

دلش هري می ریخت.

روزبه کم حرف می زد، اما نگاهش گویاي عشق درونش بود. شاخه گل رزي که می آورد عطر و بویش از همه ي گل هایی که برایش می

آوردند، زنده تر و پر رنگ تر بود.

فقط مهرانا حس می کرد آن دو براي دو نامزدي که عاشقانه همدیگر را دوست دارند و حلقه رد و بدل کردند، کمی سرد و جدي هستند و

این جدیت را بیشتر از جانب روزبه می دید.


romangram.com | @romangram_com