#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_300
برانگیز همه را به سوي خودش جلب کرد و با شیطنتی که از پدرش به ارث برده بود، گفت:
- پس با اجازه من می رم ملاقاتش تا به یادش بیارم کی بودم!
همه موضوع را گرفتند و یک حدس هایی زدند. علاوه بر روزبه، نسرین هم در عرش سیر می کرد. انگار نه انگار همین چند دقیقه ي پیش
دنیا پیش چشمانش تیره و تار بود و آرزوي مرگش را می کرد، اما حالا ورق برگشته بود.
رزوبه پس از ملاقات خوشحال تر بود. مهرانا با نگاه خجالت زده و محزونش او را نگریست و وقتی روزبه پرسید:
- من کیم؟
و مهرانا از جواب دادن عاجز ماند، با رندي تمام پاسخ داد:
- دمت گرم دیگه! به همین زودي عشقت رو فراموش کردي؟
از این حرف، نگاه مهرانا رنگ شرم گرفت و روزبه فهمید جدي جدي معجزه رخ داده!
مهرانا به جز حافظه اش و پایش که خدا رو شکر فقط در رفته بود و در آتل بود، مشکل مهمی دیگري نداشت و خیلی زود مرخص شد.
روزبه خودش براي او گوسفند گرفت و یواشکی هم به او گفت:
- یکی هم نذر کردم بریم مشهد و برات قربونی کنم!
نسرین هم مرخصی گرفت و دست به کمر از او و مهمانانش که هر روز به عیادتش می آمدند، پذیرایی می کرد. فریده و روزبه پاي ثابت
romangram.com | @romangram_com