#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_297

خواست اما مهرانا اهمیتی به او نداد و نمی خواستش! اینکه هر دختري او را می دید و می خواست و رو نشان می داد، برایش شیرین نبود؛ او

فقط مهرانا را می خواست.

دنبال معجزه بود که خبردار شد مهرانا تصادف کرده؛ آن وقت بود که فهمید چطور ابله و خودخواه بوده! کاش این طور خودخواهانه او را

نمی خواست و فکر می کرد آن همه آه و نفرین و افسوس باعث این تصادف شده و پیش وجدانش ناراحت و غمگین بود. و بدتر راننده اي

که به مهرانا زده بود، فرار کرده و چون او را دیر به بیمارستان رساندند، بیست و سه روز بیهوش بود.

طی مدتی که او بیهوش بود با خدا عهد کرد، قسم خورد و التماس کرد که اگه مهرانا خوب شود چشم از او برمی دارد و بی خیالش می شود.

از خدا خواست که به جوانیش، به آن همه قشنگی و آرزوهایش رحم کند؛ به مادر بیچاره اش!

بیست و ششم دي ماه بود که خبر دار شد مهرانا به هوش آمده، همان وقت به خودش گفت:

«! دیگه اسمش رو نمیارم »

سخت بود، اما می خواست این عشق را ببوسد و کنار بگذارد که معجزه اي رخ داد!

باور نمی کرد، اما وقتی شنید مهرانا حافظه اش را از دست داده. همه ي قول و قرارهایش را فراموش کرد و با خودش گفت:

«. غیر از منو مهرانا کسی خبر نداره این نامزدي فرمالیته است! پس من به عنوان نامزدش حق دارم کنارش باشم »

و دو روز بعد از به هوش آمدن مهرانا از کما، ساعت دو بعد از ظهر به اتفاق خانواده اش عازم بیمارستان شد. بیشتر از بقیه خوشحال بود و


romangram.com | @romangram_com