#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_298
با خودش فکر کرد:
«. چه بهتر مهرانا اصلا یادش نبود که چه قول و قراري گذاشته و اینکه دیگر نمی خواهد او را ببیند »
توي راهرو علاوه بر آنان هشت نفر دیگر از اقوام نسرین براي ملاقات مهرانا آمده بودند، اما برخلاف انتظار آنان، نسرین نه تنها خوشحال
نبود، بلکه وقتی از اتاق مهرانا خارج شد و دوستش فریده را دید، پقی زد زیر گریه!
فریده حیرت زده و نگران گفت:
- نسرین چی شده؟ مهرانا حالش خوبه؟
نسرین با درد و رنجی که از چشمان و صورت خسته اش پیدا بود، نالید:
- فریده چکار کنم، هیچ کس رو نمی شناسه! بیچاره شدم! آخه تو بگو من چکار کنم؟
فریده کنارش نشست و آهسته تشر زد:
- بلند شو نسرین، خجالت بکش! ترسیدم دیوونه، فکر کردم چی شده! اون تصادف و اون بیهوشی طولانی، توقع داشتی الان برات چکار
کنه؟! چرا ناشکري می کنی؟ پاشو ببینم!
یکی از زن برادرهاي نسرین جلو آمد و مداخله کرد:
- به خدا ما هم همین رو بهش می گیم. حافظش برمی گرده و باید صبر کنی نسرین جان!
میثم پرسید:
romangram.com | @romangram_com