#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_296


و سریع داخل خانه شد و با تمسخر گفت:

«! آره، هیچ کس رو نمی شناسه جز خواستگار سابقش »

دوباره از خشم و بغض دلش می خواست برود و سر مهرانا فریاد بزند. از داخل کابینت قرصی بیرون آورد و به سمت اتاق رفت. چنان در را

باز کرد که مهرانا طفلک سه متر از جایش کنده شد.
- بگیر!

مهرانا به دستش نگاه کرد؛ جلو رفت و قرص را از کف دست روزبه برداشت. نگاه رنجیده ي روزبه حسابی غافلگیرش کرد؛ اما او بی هیچ

سوخته بود. «! منه احمق چطور زن این پسره ي روانی شدم » حرفی از اتاق در بیرون رفت. ته دلش حسابی از اینکه مهرانا گفته بود

***

پنج ماه قبل

اوایل دي ماه بود؛ شبی سرد و دلگیر! باز هم روزبه خسته و بی حوصله از شرکت به خانه می آمد. هیچ کس نمی دانست فعالیت بیش از حد

روزبه به خاطر انگیزه اش براي نامزدي با مهرانا نیست! هیچکس از دل پردرد و عشق نافرجامش خبر نداشت! بدتر از همه این بود که این

دوري بی خبري از مهرانا، دلش را شوریده تر و بی تاب تر کرده بود. او را می خواست همه ي وجودش را می خواست. لحظه اي از یادش

بیرون نمی رفت. اصلا نمی فهمید مهرانا از کی، چطور، و چگونه در دلش راه یافته؛ طوري که همه ي قلبش را تسخیر کرده. او را می


romangram.com | @romangram_com