#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_295


- راستی مهرانا جان این پسر روانی، جدا شوهرته و دست برقضا خیلی هم دوستت داره؛ تو این یه مورد اصلا شک نکن!

و از اتاق خارج شد و در را بست.

بلافاصله روزبه اشاره کرد تا به سالن بیاید و بی مقدمه و با تمسخر گفت:

- چاییدي آرزو! تو خیر سرت این طوري می خواي روانشناس بشی و با مردم حرف بزنی؟! برو همون بازجو بشو!

آرزو هم مثل خودش گفت:

- تو چی مهندسی یا بکسور؟ شایدم بیمار روانی!

روزبه بی حوصله و تلخ گفت:

- برو بابا! حالا بعدا بهت می گم کی ضعیفه! هووي به مامان اینا حرفی نزنی ها!

جلوي در آسانسور دلش تاب نیاورد و با لحنی ملتمسانه گفت:

- روزبه تو رو خدا اذیتش نکن گناه داره. اون هیچ کسی رو نمی شناسه! در مورد اون پسره هم خودخوري نکن، شنیدي که پسره

خواستگارش بوده و همدیگه رو می خواستن، حالا ...

روزبه بی حوصله به در آسانسور اشاره کرد و گفت:

- برو الان بسته می شه!

romangram.com | @romangram_com