#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_294

- ببخشید عزیزم دلم می خواست با کنکاش توي گذشته ات به حال برسیم!

و خودش هم از جمله اي که گفته بود خنده اش گرفت. برخاست، با مهربانی صورت مهرانا را بوسید و آهسته در گوشش نجوا کرد:
- تو حق داري، فکر کنم شوهرت یه خونه تکونی می خواد!

و به سرش اشاره کرد و سبب شد تا لبخند روي چهره ي مهرانا بنشیند. مهرانا که او را در حال رفتن دید، گفت:

- ببخشید خانم؟!

- جانم!

مهرانا آهسته گفت:

- می شه از اون آقا یه قرص مسکن بگیرید؟ سرم خیلی درد می کنه!

آرزو با مهربانی گفت:

- بله عزیز دلم!

و او را مثل خواهري که همیشه آرزوي داشتنش را داشت و همیشه هم همین طور به آغوشش می کشید؛ با محبت بغل کرد و صورتش را

بوسید، اما متوجه سردي مهرانا شد. حق داشت چه می دانست این همان آرزو، خواهر شوهر مهربانش است که همیشه همه ي جیک و

پوکشان را به هم می گفتند و کلی پشت سر روزبه اداي عاشق بازي ها و محبت کردن هایش را در می آوردند!

آرزو در را باز کرد که ناگهان چیزي به خاطرش آمد و گفت:

romangram.com | @romangram_com