#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_291


- من تا امروز صبح که رفتم صالح رو دیدم فکر می کردم تو سال هشتاد و چهار هستیم! و فقط یک ماه از آخرین دیدارمون گذشته!

آرزو برخلاف خواسته ي قلبی اش گفت:

- آخرین دیدارتون کی بود؟

مهرانا سرش را پایین انداخت و گفت:

- صالح به من اعتراف کرد که دوستم داره و می خواد با من ازدواج کنه، اما نمی دونم چی شد! از اونجا به بعدش رو یادم نیست. هنوز توي

شوکم و باور نمی کنم این پسره شوهرم باشه!

آرزو شگفت زده گفت:

- یعنی تو هیچی از روزبه یادت نیست؟

- نه!

و با بغضی که گلویش را می آزرد ادامه داد:

- من احمق چطور زن این پسره ي روانی شدم! یک ساعت تموم داشت منو می زد و یه بار هم از من نپرسید چته؟! حتی مسخرم کرد که

چرا با اون لباسا رفتم بیرون! اصلا نفهمید من حافظم رو از دست دادم!
آرزو که حسابی از دست روزبه عصبانی شده بود، عمدا و با بدجنسی گفت:


romangram.com | @romangram_com