#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_290


جور کرد و با حالت وسوسه آمیزي گفت:

- صالح رو دوست داري؟ بگو عزیزم من روانشناست هستم!

مهرانا جدي شد و گفت:

- دوستش داشتم ... ما ...

گیج می زد؛ آرزو ترسید خراب کند. از وقتی که روزبه آمد جلوي دانشگاهش و قضیه را تعریف کرد، توي دلش حق را به برادرش داد؛ اما

با دیدن سر و صورت مهرانا دلش سوخت و فکر کرد اگر هم چیزي بوده، این قضیه در گذشته ها بوده و اصلا ربطی به روزبه نداشت.

مطمئن بود مهرانا اهل خیانت نیست، اما یک چیز را نمی دانست، اینکه توي آن چند ماه که همه فکر می کردند او و مهرانا نامزدند و با هم

بیرون می روند را به همه دروغ گفته اند؟! این بود که روزبه را به شک انداخته بود و دلش می خواست سر در بیاورد که رابطه ي مهرانا و

صالح دقیقا از کی شروع شده!

حالت معصوم و رنگ پریده ي مهرانا دل آرزو را به درد می آورد و تحت هیچ شرایطی حاضر نبود به برادرش کمک کند. با خودش می

گفت:

«! اگر هم چیزي بوده مال گذشته ي مهراناست که اونم به روزبه ربطی نداره »

عاقبت مهرانا گفت:

romangram.com | @romangram_com