#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_289

- پس با اجازتون من می رم بیرون!

آرزو با قیافه اي که روزبه می دانست دارد برایش خط و نشان می کشد، براندازش کرد. به محض رفتن روزبه آرزو با لحن گرم تري گفت:

- صورتت چی شده؟

مهرانا کمی متحیر شد. آرزو آهسته تر ادامه داد:

- کار روزبه است؟

مهرانا متوجه شد که چقدر صمیمی اسمش رو می گوید!

آرزو سکوت مهرانا را پاي ترسش گذاشت و شروع کرد به مقدمه چینی و همان طور که حرف می زد کاغذي در آورد و چیزي رویش

نوشت و پرسید:

- در مورد صالح، شوهرت به من گفته؛ حالا می خوام دقیقا به من بگی رابطتون از کی شروع شده؟

و با تعلل پرسید:
- دوست پسرته؟

مهرانا عصبی شد و تا خواست دهان باز کند، آرزو کاغذ را پیش رویش گذاشت. روي کاغذ نوشته بود:

«! هر چی اصرار کردم تو نگو چه رابطه اي با هم داشتین »

مهرانا با چشمان گرد از تعجب به کاغذ و آرزو زل زد. از آنجا که روزبه در اتاق بغلی مکالمه ي آن دو را می شنید، آرزو خودش را جمع و

romangram.com | @romangram_com