#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_288
روزبه اوهومی گفت و ادامه داد:
- ایشون خانم شمشیري هستن. روانشناست، یادت نیست؟
و همزمان به دختر جوان تعارف کرد تا داخل شود.
مهرانا حیرت زده گفت:
- روانشناسم؟
روزبه نگاهی به دختر انداخت و او نیز اولش با تته پته و بعد مسلط و جدي گفت:
- بله من شمشیري هستم. هفته اي یک جلسه با من مشاوره داشتین، تو ... مطبم ... اما خب این بار استثنا اومدم اینجا. و با لحنی که کمی
خودمانی شده بود، پرسید:
- حالت خوبه؟
مهرانا مثل شاگردي که به معلمش جواب می دهد، گفت:
- بله خانم!
و به وضوح حس کرد کمی اشک توي چشمان دختر جوان درخشید. روزبه سرفه ي خشکی کرد و رو به خانم شمشیري که در اصل
خواهرش آرزو بود، گفت:
romangram.com | @romangram_com