#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_287


کارهاي روزبه هیچ احساسی نداشت جز اینکه تن و بدنش درد می کرد و اصلا او را نمی شناخت که بخواهد از دستش دل آزرده شود. شاید

اگر می دانست روزبه چه دل مهربان و قلب رئوفی دارد این طور خونسر نمی ماند، اما در باورش هم نمی گنجید. همین چند ماه قبل، پیش

«! روزبه تو اگه نباشی من می میرم » از ازدواجشان به قدري شیفته ي روزبه شده بود که توي چشمانش خیره شد و با صراحت اعتراف کرد

ساعت حدودا پنج بعد از ظهر را نشان می داد که از سر و صداي باز و بسته شدن در خانه مهرانا فهمید که روزبه یا همان شوهرش برگشته.

از ترس تهدیدي که ظهر کرده بود، بدن نحیفش شروع کرد به لرزیدن و ناخواسته گوشه ي اتاق خواب کز کرد. با چرخش کلید توي قفل،

مهرانا دیگر طاقت نیاورد و به گریه افتاد. روزبه با دیدنش بی تاب شد، اما ماسک خونسردي را به چهره اش زد و خیلی آمرانه گفت:

- مهرانا یه نفر اومده ببیندت، می خواد باهات صحبت کنه!
و با چشم اشاره کرد روي کاناپه بنشیند. مهرانا با ترس و کنجکاوي روي مبل ولو شد و به در چشم دوخت. دختر جوانی با روپوش، مقنعه و

لبخند ماسیده اي که انگار باور دیدن او را در این حالت نداشت، در آستانه ي در ظاهر شد.

روزبه سکوت را شکست و گفت:

- مهرانا ایشون رو می شناسی؟

مهرانا نگاهی بین او و دختر جوان رد و بدل کرد و سرش را به معناي نفی تکان داد، و آهسته زمزمه کرد:

- نه نمی شناسم!


romangram.com | @romangram_com