#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_286


- ببین آقا حتی مادر منم راضی به این وصلت نبود. خانم شما هم مثل خواهر بنده ... امروز وقتی اومد در بوتیک فکر کرده بود دزدیدنش و

اصلا خبر نداشت چی به چیه! حتی نمی دونست یک سال گذشته و منم اگه رسوندمش بیمارستان از سر وظیفه بود. اگه موندم تا مادرش بیاد

به خاطراین بود که در مورد حالش توضیح بدم؛ والا حتی اگه ایشون مجرد هم بودن رسیدن ما به هم محال بود. می تونی بفهمی چی می گم!

روزبه در سکوت به حرف هایش گوش کرد؛ یک جورایی ابهت صالح او را هم گرفته بود. آخر روزبه این قدرها هم اهل دعوا و خشونت

نبود. حرف حساب هم که جواب نداشت! پس نباید این بحث را کش می داد و فقط نمی دانست چرا ته دلش هنوز قانع نشده بود.

با این اوصاف رضایت داد تا صالح با قید ضمانت و شرط و شروط مکتوب آزاد شود. همان موقع که از کلانتري خارج شد فکري به سرش

زد. فکر کرد باید بیشتر بداند و از گذشته باخبر می شد. آخر چرا آن موقع ها مهرانا روي خوش به او نشان نمی داد؛ به خاطر یک

خواستگاري معمولی؟! نه این قضیه پیچیده تر از این حرف ها بود. از چه کسی می توانست اطلاعات بگیرد؟! نسرین و مهرانا همان مثال

معروف روباه و شاهدش بودند. پس چه کسی؟

توي ماشین رو به روي کلانتري همین طور توي فکر بود که متوجه صالح شد. تاکسی گرفت و رفت. همه ي فکر روزبه روي این قضیه بود

فکري از «! نه، نمی ذارم بهم بخندین » !؟ که آیا در این مدت کمی که از ازدواجشان می گذشت، مهرانا و صالح با هم در ارتباط بوده اند یا نه

سرش گذشت و با خوشحالی ماشین را روشن کرد و راه افتاد.

مهرانا تا آخر نیمرویش را خورد و فکر کرد شاید سردردش به خاطر گرسنگی باشد؛ اما سیر شدنش هم از دردش کم نکرد. نسبت به

romangram.com | @romangram_com