#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_285

صالح با خودش گفت:

«! پسره دیوونه است یا منو گرفته؟ گیرم که چیزي باشه من میام می گم هست؟! بابا طرف یا خیلی بچه است یا خیلی بی غیرت »

اما صالح با لحنی جدي و قاطع گفت:

- ببینید آقا من نه علافم، نه بی غیرتم و نه بی ناموس! یک سال قبل ما و خانم سهیلی با هم همسایه بودیم؛ یه سال قبل وقتی دخترشون

مجرد بود من خاطرخواهش شدم و رفتم خواستگاري که ردم کردن. ناراحت شدم، دخترشون ناراحت شد، اما اونا رفتن و منم بی خیالش

شدم. همین و بس!
- یعنی تو با زن ... دختر خانم سهیلی دوست و رفیق نبودین؟

صالح جدي تر از قبل گفت:

- آقا، برادر، داداش، نه خودت رو عذاب بده نه منو! خواستگاري کردم، می فهمی! خلاف شرع نبوده، خواستگاري کردم و ردم کردن!

روزبه آرام تر شده بود، اما مثل صالح جدي و محکم پرسید:

- چرا ردت کردن؟

صالح پشت میزي که وسط اتاق بود نشست و گفت:

- خانم سهیلی گفتن خانواده هامون به هم نمی خورن و شما هم سوادت کمه! من دیپلمم رو به زور گرفتم؛ خب دیگه؟!

روزبه کلافه و عصبی دستش را به صورتش کشید و طول اتاق را بالا و پایین رفت. نمی دانست چه بپرسد؛ صالح ادامه داد:

romangram.com | @romangram_com