#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_284

- حالم بد شد مجبور شدم برم اونجا!

روزبه که ضایع شده بود، عوض دلسوزي با تحقیر بیشتري گفت:

- کلا گه زدي به زندگیم رفت! اما یه خرده صبر کن!

جلو رفت و به مهرانا که دستانش را سپر صورتش کرده بود و حالا دیگر مظلومانه گریه هم می کرد، گفت:

- یه خرده صبر کن، قولی رو که صبح بهت دادم رو عملی می کنم و امشب می کشمت. پی همه چی رو هم به تنم می مالم، آشغال!

***

صالح از دیدن روزبه جدا تنش لرزید. نه اینکه بترسد، بیشتر نگران مهرانا بود و فکر می کرد اگر عین این اتفاق براي او و زنش می افتاد

صد در صد سر زنش را گوش تا گوش می برید. پلیس یا کلانتري؛ اینها سوسول بازي بود!

روزبه با اخم هایی درهم و صورتی برافروخته منتظرش بودو صالح سلام آهسته اي کرد و سکوت کرد.

روزبه از خشم دندان هایش را بهم سایید و چند ثانیه خیره خیره بهم نگریستند. عاقبت روزبه بدون مقدمه چینی گفت:

- ببین جناب، آقا، داداش، راست و حسینی بگو تو با زن من چه صنمی داري؟ به ولله قسم اگه چیزي باشه قیدش رو می زنم و کت بسته

تحویلت می دم؛ فقط راستش رو بهم بگو قضیه از چه قراره! خودم مهمم و دیگه آب از سرم گذشته، اگه چیزي بینتون باشه به خدا قسم سه

طلاقش می کنم!


romangram.com | @romangram_com