#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_283
تابه ي پر روغن شکست و همراه نان و دوغ به طرف اتاق رفت؛ اما مهرانا نبود! خانه روي سرش آوار شد. نزدیک بود روي زمین ولو شود
که متوجه در باز تراس شد و با همه ي خشمی که در وجودش ریشه دوانده بود، سینی را روي میز کوباند و به سمت تراس رفت. یک آن
چشمش به رو به رو افتاد؛ پسري با رکابی جلوي پنجره شان به تماشاي تراس آن ها ایستاده بود. دیگر داشت منفجر می شد، پس مهرانا
آنجا بود!
مهرانا در حالی که سرش را روي زانویش گذاشته بود، گوشه اي از تراس کز کرده بود. روزبه خطاب به پسر گفت:
- هوي مرتیکه! چی رو نگاه می کنی؟
پسر که کم سن و سال بود پرده را انداخت و غیب شد. مهرانا از ترس نیم خیز شد که بایستد، روزبه سریع دستش را گرفت و با خشونت
پرتش کرد وسط اتاق. تا دهان باز کرد حرف بزند، روزبه با تحقیر و خشونت داد زد:
- آشغالِ کثافت!
سیلی محکمی به صورتش زد:
- می خواستی خودت رو بکشی؟ یا داشتی یه سوژه ي جدید پیدا می کردي واسه مخ زدن؟! چون تو، عقلت رو از دست دادي من باید نقش
مترسک سر خرمنت رو بازي کنم؟! چه گهی می خوردي توي تراس؟
مهرانا دستش را روي گونه اش گذاشت و بی انکه به چشمان اشک آلودش اجازه ي باریدن بدهد، به آرامی و با صدایی که می لرزید گفت:
romangram.com | @romangram_com